داستان هایی که اسم ندارند ۲
نوشته شده توسط سلام در تاریخ ۲۳ شهریور, ۱۳۹۰ در ساعت ۰۱:۳۹ بعد از ظهر | در مجموعه داستان | با ۲ نظر

خانه خودمان که بودیم هروقت دعوایش شروع میشد مثل بچگی هایم می رفتم توی کمد اتاقم و در را می بستم و آنقدر برای خودم فکر و خیال های قشنگ می بافتم تا خودش بعد یک ساعت داد و هوار کردن خسته شود. اما از وقتی آمده بودیم ده، نه ازکمد خبری بود نه نمیدانم چرا دعواهایش بیشتر از قبل شده بود. پله ها را دوتا یکی رد کردم آمدم پایین . صدایش تا پایین پله ها هم می آمد. عمه جان وقتی دعوا را شروع می کرد کی میشد که تمام کند و دست از سر بابا بردارد خدا می دانست و خودش . رفتم سمت آشپزخانه .در نیمه بازش را که باز کردم و صدای آخ ریزی آمد ودمپایی سبز حمیده جان که همیشه صدای لخ ولخش آهنگ آشپزخانه بود زودتر از خودش از پشت در بیرون آمد. حمیده جان از روی زمین بلندشد و آرام گفت : ((تموم نشد جونم )) ابروهایم را بالا انداختم . خندید وگفت : ((میدونی خیلی شبیه جوونی های خانمی اگه چشماتم شبیش بود بازم خوشگل تر بودی جونم .)) ولی من دوست نداشتم چشمهایم شبیه عمه باشد که کسی نداند آبی هست یا سبز. همان طور که خم شده بود و پارچه ی خیس را از پشت در بر می داشت زیر لب می گفت: ((حالا ببین بعد از سالی و قرنی آقا خواست بیاد ولایت پدری این خانوم خانوما ولش نکرد و اومد. )) رویش را سمت من کرد از دور هم میشد چروک های صورتش را شمرد: ((اگه همون موقع میرزا حسن خان به یکی از اون شهری ها شوهرش میداد که تا الآن نچسبیده بود به شما جون دلم.)) بعد همان طور که دکمه های آستین لباسش را بازکرد و بالا زد با دست های تپل سفیدش پارچه را زیر آب چنگ می زد ادامه داد : ((قربون خانمی مادرت که صداش در نمیاد و موقع سروصداش میره بیرون تا آقا شرمنده نشه پیشش. )) پارچه را چلاند و انداخت روی نرده ی پنجره ی روبه آفتاب و در کنجه را باز کرد و سبد قرمز را با سرو صدا آورد بیرون. چند تایی سیب زمینی برداشت و صندلی را عقب داد و کنارم نشست و گفت: ((آقا که نه فقط قیافه بلکه کاراش هم مثل میرزا خدا بیامرزه دم نمی زنه)) چشمهایم را از روی دستهایش گرفتم و سرم را انداختم روی دستم و گفتم: ((نمیدونم چرا بابا اینقدر صبر میکنه تا عمه خودش آروم شه هیچی بهش نمیگه حتی وقتی که دیگه معلوم نیست چی میگه و قاطی میکنه و میگه کشنش کشتینش . )) حمیده جان آهی کشیدو گفت: ((اینجوری که نبود اولش جون دلم خوب بود ماشالله هم سن سال تو که بود شروشوری داشت بعدها که بااون چشم و ابرو و روی سفیدش کلی خاطر خواه داشت واسه ی خودش با اینکه چند سالی کوچیکتر بودم ازش ولی خوب گرم میگرفتیم با هم، زمونه ای بود برامون تا قبل از … )) ساکت شد. منتظر ماندم. بلند شد چندتایی پیاز برداشت و نشست. گفتم : ((خوب بعدش )) . ((خوبی نقل بشه وبقیه اش تودل آدم بمونه بهتره)) این را آرام و غمگین گفت. صندلیم را کشیدم سمتش و گفتم : ((حالا شما بقیه شو بگو.)) خندید از آن خنده هایی که یعنی توی دل تو هم بماند. با پا در نمیه باز را بست وصدایش را پایین آوردو گفت : ((همه چی خوب بود تا قبل از اینکه دل بده به پسره کریم)) چشم هایم را ریز کردم و گفتم کریم؟ ادامه داد: (( برادر همون مشتی لالی که کوچیک بودی افتادی توی قنات آوردت بیرون. نداد . میرزا دختر نداد. نه که اون نداد، مادربزرگت نمی داد و میرزا دم نمی زد . عمه خانمتم از دستش همیشه کفری بود که چرا پیش مادرش صدایی نداره . تا اینکه شد همونی که نباید میشد جنازه ی عنایت و که دریا آورد ساحل دیگه رعنا خانم اون دختر همیشگی نبودو نشد . )) پیاز را از وسط دوتا کردو اشک چشمش را با گوشه ی روسریش پاک کرد: ((حالا هم که حواسش هی عقب و جلو میره و مریضیش که بالا میزنه آقا رو با میرزا عوض میگیره)) آخرین پیاز را پوست کند و گذاشت توی سبد و از صندلی جدا شدو آرام زیر لب گفت : ((نمیدونم چراهمیشه همونی میشه که نباید بشه))

سلام،تابستان ۱۳۹۰ ساری

یک نفر این مطلب را می پسندد.
سلام

درباره - این روزها به طرز خیلی خیلی تلخی آرامم!

نمایش ۲ نظر
نظر دهید
  1. عمادی می‌گه:

    قصه شروع خوبی داشت و کششش لازم در خواننده ایجاد میشد تا بخواد به خوندن ادامه بده.دیالوگها با تیپ های شخصیتی هماهنگ بود.
    کاش نارضایتی مادربزرگ توی قصه آورده می شد.ولی ظاهرا به خاطر اختلاف طبقاتی بود!ینی من اینطور برداشت کردم!
    نکته ی دیگه اینکه بعضی جمله ها سلیس و روان نبود و به نظر من اگه چند تا کلمه حذف و کلمه ی دیگه اضافه می شد بهتر بود.مثلا به جای :”نه از کمد خبری بود ،نه نمی دانم چرا دعواهایش بیشتر از قبل شده بود “بهتر بود می نوشتید:”نه تنها از کمد خبری نبود،بلکه نمی دانم چرا دعواهایش هم بیشتراز قبل شده بود…”
    خواننده تنها چیزی که از ظاهر عمه رعنا می دونه فقط رنگ چشم ورنگ پوسته چون به عنوان دختری زیبا توسط خدمتکار خونه معرفی شده بود،نیاز بود توصیف بیشتری ازش بشه.مثلا میشد توی همون دیالوگهای حمیده چند تا صفت اضافه کرد.

    Thumb up 0 Thumb down 0

  2. ماه ايزد يار ماه ایزد یار می‌گه:

    تشکر داستان خوبی بود

    Thumb up 0 Thumb down 0

نظرتان را بنویسید

XHTML: شما می توانید از این برچسب های استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>