و به این سادگی …
نوشته شده توسط ماه ايزد يار در تاریخ ۱ بهمن, ۱۳۹۰ در ساعت ۰۱:۴۵ قبل از ظهر | در مجموعه داستان | با ۲ نظر

به نام خدا

پای راستم رو که کردم توی کفش چرمی قهوه ای که لنگۀ راستش از چپیه یک سایز بزرگتر بود و توی سبد حراجی فروشگاه چینی ها خریده بودم ، یک صدای ” خِرِش ” از بغل شست پام راه افتاد و انعکاسش از قلبم گذشت و توی مخم پیچید .

با وحشت داد زدم ” کی هستی ؟” .

جواب نمی داد . اما حس می کردم که داره تمام تلاشش رو می کنه گردنش رو بچرخونه . پام رو بیشتر توی کفش فشار دادم . شستم زیر شکم ِ گرمش بود .

دوباره داد زدم ” بگو کی هستی تا خفه ات نکردم . جاسوسِ کی هستی ؟ دزدِ لعنتی . “

گرمای بدنش از پوستم جذب می شد . حرکت دوپامین ها رو دنبال کردم که مثل صدا ، از قلبم می گذشتند و به مغزم می رسیدند . مشغولِ ترجمۀ شکمش شدم .

با صدای خفه ای گفت ” بی شرم ، ولم کن …حامله ام . “

جا خوردم . در فکرِ غلیظی فرو رفتم که به تمامِ خاطراتم چسبیده بود .

گفتم ” دروغ گو . اینجا کسی حامله نمی شه . بگو جاسوسِ کی هستی ؟ اومدی مدارکم رو بدزدی ؟ من بچۀ پدرم هستم . تو ارث سهم دارم . بفهمین اینو . “

ناخواسته پام رو بیشتر فشار دادم .

ـــ داری منو می کشی . بسه دیگه . من نمی دونم از چی حرف می زنی .

فشار رو بیشتر کردم .

حالا انگشت بغلِ شستم لایِ سینه هاش بود . ترجمه کردم . خوش فرم بودند .

ــ نکن

گفتم ” اعتراف کن “

ــ به چی ؟

ــ که از طرفِ کی اومدی ؟ همسرِ سابقم ؟

با درد فریاد زد ” نه “

ــ پس از طرف کی ؟

ــ بابا نوئل … از طرف بابا نوئل اومدم .

گفتم ” بی شعور … فکر کردی باهات شوخی دارم ؟ “

ـــ نکن … می گم حامله ام دیوونه

دیگه نفسش به سختی بالا می آمد .

گفتم ” خلاف کار … زیرِ فشار اعتراف کن …مثل همۀ خلاف کار های دیگه .”

ـــ این فشاری که تو داری می دی بی گناه رو هم به اعتراف میاره …این بی رحمیه

ــ شما آدم های رذل باورتون اینه که کاراتون اشتباه نیست . زود باش بگو اومدی چی رو بدزدی … باور کن می کشمت .

یادِ یکی از دوست دختر هام افتادم که هرگز اعتراف نمی کرد .

داد زدم ” زود باش بگو ” .

جواب نداد . سکوتِ مطلق .

ــ ” مُردی ؟ “

انگشتم رو آوردم پایین تر که جیغ زد .

ــ بی شرف …اما این کارو نکن . من شوهر دارم

حسِ بدی بهم دست داد .

دوپامین ها حالا فقط بین نیم کرۀ راست و چپ میرفتند و می آمدند . از نخاع پایین نمی آمدند .

چشمم رو بستم و نفس عمیقی کشیدم .

سیگاری روشن کردم .

با صدای دخترانه و لطیفی گفت ” معذرت می خوام . منظورم اون نبود . باشه پات رو بیار پایین تر … منظورم اونی نبود که فکر کردی … ساکت نباش .”

بی اختیار پام شُل شده بود . دیگه برام مهم نبود که از طرف کی اومده و دنبال چی می گرده .

خیلی آرام از کفش بیرون آمد .

زیر چشمی پاییدمش . شاخک ها ی ظریف و بلندش تا شونه هایِ لخت و گندم گونش کشیده شده بود .

لبۀ پله نشست و چشم هایِ سیاه و خمارش رو به من دوخت . ته ِ چشم هاش چیزی بود که هر کسی رو مجذوبِ خودش می کرد .

گفتم چند سالته ؟

ــ بیست و شش … تو چند سالته ؟

ــ چند می خوره بهم ؟

ــ همین … سی و پنج … سی و هفت .

چیزی نگفتم . احساس می کردم ضربِ درونم با ضربِ حرکتِ دورانیِ زمین میزان شده . تمامِ وجودم در حالِ مکیدنِ آرامش بود .

ــ درست گفتم ؟ سی و هفت ؟ … فکر کنم مزاحمت شدم ؟.

نگاهش کردم . صداش شبیه صدایِ اُبوا بود . مغرور و خواستنی .

گفتم ” تهِ چشمات چی داری ؟ ” .

گفت ” کدوم رو می گی ؟ چه رنگیه ؟ “

گفتم ” همون قهوه ای که روشن میشه ، تاریک می شه ” .

گفت ” غمه ” .

گفتم ” چه غمی ؟ ” .

ــ عشق

ــ مگه عشق غم انگیزه ؟

ــ طرف زن داشت

گفتم ” پس چرا عاشقش شدی ؟ “

ــ نباید می شدم ؟

ــ من چه می دونم … اصلا به من چه .

نگاهم از پشتِ شیشۀ پا گرد افتاد به برگ هایِ زمستانیِ چنارِ تنومند و خوابیده ، که داشتند با هم جر و بحث می کردند .

اون هم چشم هایِ سیاه و خمارش رو به من دوخته بود و من هم چشم هایِ بی شکلم رو به برگ ها .

ــ می گم … با توام … هی .

یک لحظه نگاهش کردم . وَنس صورتی ، شلوارِ جین آبی که پاهایِ کشیده اش رو تحریک کننده تر نشان می داد . با دستِ راستش شاخک بلوطیش رو از رویِ صورتش کنار زد و گفت ” بیا یک قرار بذاریم .. باشه؟ … اِ .. اِ نگاه کن … داره می ره “

سرم رو بر گردوندم سمتِ برگ ها . یکی شون پرواز کرد . آخرین لحظه همان طور که به چشمِ پهنِ زل زده بود گریه کرد .

 

گفت برام گیتار می زنی ؟

گفتم نه … و اون شروع کرد به زمزه کردن …

When I need you
I just close my eyes and I’m with you
And all that I so want to give you
It’s only a heart beat away

When I need love
I hold out my hand and I touch love
I never knew there was so much love
Keeping me warm night and day

Miles and miles of empty space in between us
A telephone can’t take the place of your smile
But you know I won’t be traveling forever
It’s cold out but hold out and do like I do

When I need you
I just close my eyes and I’m with you
And all that I so want to give you baby
It’s only a heart beat away

It’s not easy when the road is your driver
Honey that’s a heavy load that we bear
But you know I won’t be traveling a lifetime
It’s cold out so hold out and do like I do

When I need you

When I need love
I hold out my hands and I touch love
I never knew there was so much love
keeping me warm night and day

When I need you
I close my eyes
I hold out my hand and I’ve got you darlin’
It’s only a heart beat away
Now listen
When I need you darlin’
I hold you, feel ya
Give it to me baby

And I miss ya baby
Just close my eyes and I’m with you
And I need you tonight
You know it’s only a heart beat away

صداش مثل بارون لطیف بود . مثل اُبوا . مثل صدایِ ماهِ کوچکِ من . مثل صدایِ رویا ، مثل صدایِ رویا ، مثل صدایِ رویا … گردنش لب های من رو صدا می کرد و لب های من تویِ قلبم ذوب می شد .

برگ چرخ زده و چرخ زده شده تا کفِ جوب سقوط کرد . اون یکی پهنِ از بالا اشاره می زد که ” برو … برو ” .

اما اون از کفِ جوب با نگاهی مضطرب و نگران ، هیجان زده می گفت ” بیا …بیا دیگه ” .

واسه پهنِ سوت زدم . نگام کرد . با ابرو اشاره زدم که ” برو دیگه ” . چیزی گفت که با لب خونی فهمیدم منظورش اینه که ” یکی دیگه رو می خوام که شوهر داره ” .

زیرِ لب گفتم ” چه روزِ عجیبی ” .

عجیب ، عجیب و باز هم عجیب .

ــ من معذرت می خوام . منظورم این نبود که تو بیمارِ جنسی هستی .

گفتم ” اما منظورت دقیقا همین بود ” .

گفت ” نه ” .

گفتم ” ببین … تو خیلی نازت زیاده … قبول . خوب ؟ … اما ۱۱/۹۳ در صد از کسانی که به سینما علاقه دارند بیمارِ جنسی هستند .

ــ چرا ؟

گفتم ” چی چرا ؟ “

ــ اینکه اون ها بیمارِ جنسی هستند .

گفتم ” من چه میدونم … من که علاقه ندارم .. از خودشون بپرس .

گفت ” من که منظورت رو نفهمیدم … چرا اینو گفتی ؟… می شه سیگارت رو خاموش کنی؟ “

گفتم ” کی حاملت کرده ؟ “

ــ شوهرم

بهش نگاه کردم . شبیه باربی بود . وحشی و بی نظیر .

ــ نه خاموش نمی کنم .

ــ چون شوهر دارم ؟

چیزی نگفتم .

ــ اسمشون رو چی بزاریم ؟

ــ اسمشون؟

با دست به شکمش اشاره کرد و یک چشمکِ نیمه حرفه ای بهم زد .

گفتم ” پسره یا دختر ؟ “

ــ هم پسرن هم دختر … تو دختر دوست داری ؟

ــ از کجا فهمیدی ؟

ــ بهت می خوره … خاموشش کن … به خاطرِ بچه ها .

ــ تو کُلّ این خونه یک پنجاه تومانی پیدا می شد که رفتم با هاش همین یک نخ سیگارو خریدم . حالا هم نمی خوام خاموشش کنم . پس انقدر نگو خاموش کن ، خاموش کن .

ــ یعنی دیگه اصلا پول نداری ؟

ــ چقدر می خوای ؟

ــ اَه بی جنبه … رونالدو قشنگه نه ؟

ــ کدوم رونالدو ؟

ــ خوب … مگه فرق داره ؟ . از اسمش خوشم اومده .

ــ برزیلیه ؟

ــ برزیل ؟

ــ کچله ؟

ــ حالا تو یه نظری بده .

ــ بزار جکی و جیل …پسرا جکی … دختر ها جیل

ــ رونا..

ــ چرت نگو … بذار جکی و جیل … رونالدو بی رونالدو . مگر اینکه برزیلیش باشه … تازه از کجا …

بلند شد اومد سمتم .کمر باریک و قد بلند . قدم که بر میداشت همۀ وجودم با هاش حرکت می کرد .

گفتم تویِ خاطراتم بودی؟

ــ نمی دونم … کی؟

ــ خیلی آشنایی … تویِ خاطراتم دیدمت ؟ … همیشه همین شلوار رو بپوش .

ــ نگران نباش … خوب؟ .. من پول دارم … انقدری دارم که نگرانش نباشی .

اما دوست نداشتم بفهمه که من دوسش دارم . چون حس می کردم از دستش می دم . چه بفهمه چه نفهمه .

ــ کاش رویا ها لمس می شدند… سایه ها لمس نمی شن ؟

با شیطنت نگام می کرد . دوپامین هایِ لعنتیمو می دید .

ــ از طرفِ کی اومدی؟ خواهش می کنم بگو

لب هاش رو آویزون کرد و گفت ” چرا منو نمی بوسی ؟”

چشم هاش رو که بست پشتِ پلک هاش رو دیدم که داشتند خوابِ یک جنگلِ سبز رو می دیدند .

سرش رو گذاشت روی سینه ام . هیپوتالاموسم داد کشید که خدااااا.

تالاموسم گفت آره بعضی ها رو باید بغل کرد .

همۀ این ها رو می دید .

دوپامین هایِ بی آبرو .

ــ “کاش می شد که بهت بگم نجاتم بده .” این جمله رو هرگز به زبان نیاوردم .

از پشتِ شیشه دیدم که برگ پهنِ داشت کت و شلوار می پوشید . پیر گاردینِ مشکی . بلافاصله به کفِ جوب نگاه کردم . آفتاب تویِ جوب می رقصید . برگه سرِ جاش نبود .

پهنِ بعد از اینکه کت و شلوارش رو پوشید یک صلیب به خودش کشید و پرید .

چند متر پایین تر با شکم خورد روی یک شاخه .

بی اختیار گفتم اوخ .

بعد بلند شد . لباساش رو تکوند .

سرش رو بالا آورد و برام دست تکون داد . لب هاش می لرزیدند و نفسش رو بالا نمی داد . انگار هنوز درد توی شکمش می پیچید . منم با لبخند ، یک بیلاخ بهش نشون دادم . خندید و راه افتاد و دستِ یک خانمِ میانسال جذاب و خجالتی رو گرفت و از درخت رفتند پایین . به زنه می اومد که کدبانویی باشه واسه خودش .

سرم رو از لایِ پنجرۀ خیلی کوچیکِ پاگرد بیرون بردم و داد زدم ” همشهری “

برگشت نگام کرد . بعد به خانمه هم گفت که برگرده و نگام کنه . با فریاد گفتم ” دمت گرم ” . برام بوس فرستاد . خانمه هم واسم دست تکون داد .

پهنِ داد زد ” می ریم سینما … شما هم بیاین ” کمی مکث کرد و داد زد” مهمونه ما ” .

لبخندم بی خود شد .

دمق شدم .

دور شده بودند که داد زدم ” ۱۱/۹۳ در صد از طرفدار های سینما مشکلِ جنسی دارند “

ایستاد . با کمی مکث یک چیزی گفت که نشنیدم . دوید طرفِ ساختمون . حالا زیر همونِ درخت چنار بود . گفت ” نود و سه نه … ۳۱۱/۹ در صد ” .

ــ چی کارشون داری ؟ زشته این حرف …تو چرا این طوری هستی ؟

ــ گفتم دیشب با کی بودی ؟

ــ با هیچ کس

ــ تو هم طرفدارِ سینما هستی که می گی اسمِ پسر ها رو می خوای بذاری رونالدو ؟ کدوم فیلمش رو دیدی ؟ پیشنهادِ بیشرمانه ؟

ــ نمی دونم اسمِ فیلمش چی بود … اصلا که چی ؟ میگم این حرف زشته .

ــ دیشب با کی بودی ؟

از بغلم هلش دادم بیرون .

ــ با هیچ کس

ــ نمی خوام ببینمت . برو

حرفی نزد .

به جوب نگاه کردم .دوست داشتم اون لحظه ای رو که برگ داشت با آب می رفت رو می دیدم . راه افتادم برم توی اتاق .
گفت ” خوب از شوهرم بدم میاد “

در حالی که خمیازه می کشیدم گفتم ” بیرون “

ــ وایسا … بچه های خودمن… تویِ شکمِ منن … نمی بینی ؟

برگشتم نگاه کردم .

یک حسِ قهوه ای تهِ چشمش تاریک و روشن می شد .

گفتم ” دیگه به من دروغ نگو … من ….

دستم رو گرفت .

ــ بریم ؟

ــ کجا ؟

ــ عکس بگیریم .

ــ یعنی چی ؟

ــ واسه اتاق خوابمون .

ــ بله ؟

ــ تعجب داره ؟

ــ اما تو شوهر داری

ــ خوب که چی ؟

ــ بعدشم حامله ای .

ــ بازم که چی ؟ همین امشب به دنیا میان .

ــ هیچی بابا ….عکس رو بی خیال . من پول ندارم . حتی پولِ شام . می فهمی ؟

ــ “می خوام … میزنیمش روبرویِ تختمون … بیدار که شدیم همدیگر و ببینیم “.خندید .

ــ بریم … آماده ای ؟

ــ کجا عکس بگیریم ؟

ــ یک زنگ بزنم .

ــ اوکی … آها گوشیم شارژ نداره .

با لبخند بهم چسبید و گردنم رو بوسید . شکمش یه هوا بالا آمده بود .

ــ کی حامله ات کرده .

گفت ” راه بیوفت … همین امشب قابش میگیریم . باشه ؟

دستم رو کشید . شکمش خیلی جذاب بود . قدرِ منظومۀ شمسی جذاب بود . به یادِ تختخواب افتادم . یادِ تاریکی و شب و سیگار و آرامش و همه چیز .

گفتم ” صبر کن …صبر کن …بذار کت و شلوار بپوشم .”

نمی تونستم شادیِ خودم رو از بابتِ تصورِ ساعت هایِ آینده پنهان کنم .

گفت ” پس من چی بپوشم ؟…منم می خوام .”

گفتم” گیر نَده … همین لباست فوق العاده است ” .

دستم رو انداختم دورِ کمرش و سرش رو بوسیدم .

بعد بغلش کردم . پاهاش رو با خنده تویِ هوا تاب می داد .

رفتیم تویِ اتاق تا لباس بپوشم و بریم عکاسی .

اولین غروبِ دل انگیزِ تابستانیِ زندگیمان بود .

ماه ایزد یار زمستان ۹۰

۱۶۱ نفر این مطلب را می پسندند.
ماه ايزد يار

درباره -

نمایش ۱۳ نظر
نظر دهید
  1. سلام می‌گه:

    به نام سلام
    سه بار خوندم و با اون یه باری که سه شنبه خوندم میشه سر هم چهار بار .هر بار که فکر میکردم اگه یه بار دیگه بخونم میفهمم دقیقا نمیفهمیدم. این روزها به طرز وحشتناکی به صورت محترمانه نمیفهمممممممممممممممممممممممممممم.

    می پسندم / نمی پسندم : Thumb up 34 Thumb down 16

    • ماه ايزد يار ماه ايزد يار می‌گه:

      این مصاحبه در اوایل سال ۱۹۵۶ و در شهر نیویورک با نویسنده انجام شد .

      .
      .
      .
      مصاحبه گر : برخی از مردم فکر می کنند که نمی توانند نوشتۀ شما را حتی پس از دو تا سه بار خواندن درک کنند . چه راهی به آنها پیشنهاد می دهید .

      فاکنر : آن را چهار بار بخوانند .

      ——————————————————————-

      سلام

      با نهایتِ تشکر از محبت و لطفِ شما .

      یه بارِ دیگه هم بخونین . تا هشت بار بخونین .اگر باز هم متوجه نشدید حتما به من بگین . شاید جایی رو از قلم انداخته باشم .

      تشکرِ دوباره

      می پسندم / نمی پسندم : Thumb up 8 Thumb down 26

  2. محمدطالبی می‌گه:

    Hidden due to low comment rating. Click here to see.

    می پسندم / نمی پسندم : Thumb up 3 Thumb down 32

  3. همه ناز می‌گه:

    Hidden due to low comment rating. Click here to see.

    می پسندم / نمی پسندم : Thumb up 3 Thumb down 24

    • ماه ايزد يار ماه ايزد يار می‌گه:

      خوشحالم از بابتِ حسی که پیدا کردین .
      بله …صد البته که خودم نیز بر این باور هستم که معنی درونیِ اثر بسیار زیباتر هست …. به این دلیل که پنهان بودن یکی از شروطِ زیبایی هست و البته باید در نظر داشت که تمامِ کاراکتر ها به نوعی یکی هستند … حتی نه یکی در تقابلِ راوی ، بلکه یکی در جهانِ راوی .
      به هر حال تلاشِ بدی نبود . احساسِ خوبی نسبتِ به کار دارم.
      تشکرِ دوباره

      می پسندم / نمی پسندم : Thumb up 5 Thumb down 10

  4. غریب اشنا می‌گه:

    سلام..جذاب بود.فضای بیرون پنجره خیلی عالی توصیف شده بود تصویر به طور کامل دیدم امااون سوسک و راوی نتونستم تصور کنم دوست داشتم ببینمشون و بعد اینکه به گمانم داستان رو فهمیدم،جای خوشحالیه.نه؟.موفق باشی…شاد

    بحث های داغ. شما چه فکر میکنید؟ Thumb up 7 Thumb down 9

    • ماه ايزد يار ماه ايزد يار می‌گه:

      سلام
      بله بسیار جای خوشحالیه .
      خوب در تصورِ راوی و سوسک شاید حق با شما باشه ، چون دقیقا نمی دونم که منظور از تصور چیه … آیا تصور از ظاهر و موقعیت ؟ اگر این طور باشه که خوب توضیحِ زیادی در داستان نیست . بیشتر حالتِ تشبیه هست . و فضایِ بیرون رو بهتر دریافت کردید . بله ..بیرون با تمامِ رفتار هایِ گاها خشن و نفرت انگیزش ، اما امیدوار کننده هست ، و مردی که کفش می پوشه … چه وقتی کفش می پوشیم ؟ و در راه رو این اتفاقات واقع میشه و راه رو کجاست ؟ نه خانه هست و نه بیرون … حالتی مثل برزخ … و مردی که در برزخی قرار داره و اشاراتی هست در کار به شکل هایِ مختلف . از نمود هایِ عینی روایت تا ارتعاشات و تشبیهاتِ ذهنی و گاها بی مقدمه .
      و در نهایت داستانِ انسانی که در واقع یک سوسک که بی شک مظهری از چندش و نفرت انگیزی می تونه باشه ، با پوزش از گروه هایِ حامیِ حشرات البته من به نگاهِ ساده لوحانه سوسک رو به عنوانِ یک موجودی بیان کردم که شاید بسیاری از مردم از باهاش مشکل داشته باشند ، نگاهی ساده لوحانه که هم سنگِ نگاهی مثلِ اینه که گل مظهرِ زیباییِ به هر حال بحث فعلا این نیست ( ایشه … ونِ لینگ ِ سیخ ها ، مه یاد دکته ، تن ریس بزوِ ) شاید انگیزه ای برایِ زندگی میشه براش و یا اینکه شادی ، محرک و انگیزۀ یک انسانِ که به خانه برگرده .
      و حالا در این میان ، راوی چطور میتونه که قابلِ درخشندگی و تمایز باشه … زمانی که راوی تیپ هم نیست اما مبیّنِ گروه بیشماری از مرد هاست ( البته بی شمار مرد در قبالِ هفت میلیارد نفر چیزِ زیادی نیست ، مسلما بسیاری هم شاید جزو حلقۀ این راوی و روایت نباشند و یا باشند و یا جزو روایت های دیگر باشند ، باشد که نباشند ) و حالا این ها کی هستند ؟ انسانهایی که نمی شناسیم و در واقع ما خودمون هم بسیاری مواقع یا همیشه نمی شناسیم . این برجسته نشدنِ راوی از نظرِ شماتیک و تیپیک و در سایه روشن ماندنش از این نظر ها ، به دلیلِ عدم پرداختِ متن نیست ، بلکه در جهتِ هدفمندیِ متن صورت گرفته و گاها هم که در موردِ سوسک صحبت میکنه ، از شاخک به باربی می رسه . موجوداتِ عجیبی بودند در کل .
      در حقیقت نگاهِ داستان شاید به سمتِ معضلی همیشگی شده ، باشه . روابط . و زندگی هایِ هزارۀ سوم که انسان ها گاها نمیتوانند انگیزۀ هم برایِ زندگی باشند . صحبتِ جدیدی نیست . تنهایی. البته نمی دونم منظرِ کارِ من چقدر تازه بود . به هر حال … و به هر حال ها … سایه ها لمس نمی شوند ؟ .
      تشکر دوباره از شما که از اهالیِ نوول هستید .

      می پسندم / نمی پسندم : Thumb up 3 Thumb down 10

  5. میریام می‌گه:

    زیبا بود و پرمعنا
    سبز و بارانی باشی
    به روزم دوست عزیز

    بحث های داغ. شما چه فکر میکنید؟ Thumb up 8 Thumb down 8

  6. کوه وسوادش می‌گه:

    Hidden due to low comment rating. Click here to see.

    می پسندم / نمی پسندم : Thumb up 8 Thumb down 14

  7. سارا می‌گه:

    Hidden due to low comment rating. Click here to see.

    می پسندم / نمی پسندم : Thumb up 2 Thumb down 12

  8. زهرا می‌گه:

    Hidden due to low comment rating. Click here to see.

    می پسندم / نمی پسندم : Thumb up 3 Thumb down 6

  9. مژگان :) simorgh می‌گه:

    سوسک جزو حشراته :))

    بحث های داغ. شما چه فکر میکنید؟ Thumb up 9 Thumb down 10

  10. سلاااااااااااااااااااام راستش منم نفهمیدم قضیع چیع تورو خدا یکی جوابکو بدهههههههههههههههههههه تشکر

    می پسندم / نمی پسندم : Thumb up 13 Thumb down 3

نظرتان را بنویسید

XHTML: شما می توانید از این برچسب های استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>