نان و تاوان ارزش ها
نوشته شده توسط آرتا در تاریخ ۷ فروردین, ۱۳۹۲ در ساعت ۱۱:۱۸ بعد از ظهر | در مجموعه داستان | با ۰ نظر

 تاوان ارزش ها

صدای تلق تلوق حلب های سقف و سوز و سرمای زمستان تمامی لباس های ضخیم و جاگیر را به بیرون کشیده بود . صبح سردی بود ، تنها قشری که سرما برای آنان آخر زمان محسوب می شد و شب را با چند کارتن در گوشه و کنار پیاده رو ها به روز می رساندند ، کماکان با همان البسه کهنه و آلوده باقی مانده بودند . انگار سگ ها و گربه ها نیز با آنان دشمن بودند . افکار مردم در مورد آنان فقط در یک مورد مشابه بود ( کسی که به خودش رحم نمی کند قابل ترحم نیست ) صبح ها معمولا زود بیدار می شدم و پس از شعله ور ساختن سماور بزرگ خانه ، خود را به نانوایی سر خیابان می رساندم . مانند همیشه پیرمرد خمیده ای که دو دندان بیشتر برایش باقی نمانده بود و آنها هم در راستای یکدیگر قرار نداشتند زودتر از من رسیده بود . پس از احوالپرسی مختصر به گوشه ای اشاره کرد و گفت : به جوان های ما نگاه کن حتی قدرت بالا کشیدن آب بینییشان را ندارند . گفتم پیرمرد دلت برای آنها می سوزد یا به فکر کارتن ها هستی ،ابروهایش به هم نزدیک شد و از من دور گشت . با پُر شدن فضای داخل تنور نانوایی ، تعداد افراد افزایش می یافت و اینها برای من اهمیتی نداشت نفر دوم صف بودم و تا جوشیدن آب سماور مدت زیادی مانده بود . با بلند شدن صدای اتومبیل مدل بالایی نگاهم به آن سو افتاد ، باز هم دیر آمده بود . مردی خوش سیما با موهای جو گندمی  که روی گوش هایش ریخته و آن را پنهان کرده بود ودر مجموع ظاهر بسیار مرتبی داشت به سمت آخر صف رفت و در گوشه دیوار ایستاد . تقریباً پنجاه ساله به نظر می رسید ولی آن صبح چیزی که بیشتر نظر مرا بسوی او جلب می نمود بی تابی بسیارش بود که پنهانش هم نمی کرد . فکر کردم منتظر کسی است شاید هم این بار باید زودتر به جایی می رسید . چند هفته ای می شد که به این نانوایی می آمد وقیافه های هم را می شناختیم ، نگاهمان به یکدیگر افتاد و سری برای هم تکان دادیم . در کارگاه کار زیادی نداشتم . برای دیدن نان ها به جلوی صف آمده و در کنار من ایستاد . چشمانش کمی گشاده شد و پیشانی اش چین برداشت . برگشته و در انتهای صفی که هر آن طویل تر می شد ایستاد . حقییقت این بود که من آدم زودجوشی نبودم ولی چنانچه با کسی دوست می شدم جدا کردنم نیز دشوار بود . خود را به آرامی به کنارش رساندم کمی نگاهش کردم تا متوجه ام شد . گفتم می توانید در جای من ایستاده و زودتر نان بگیرید  من نیز در جای شما قرار می گیرم . کمی تعارف کرد ولی عجله اش مانع از تعقییر تصمیمش شد  هنوز تا پختن خمیرها فرصت داشتیم ، تشکر کرده و جو یا ی مکان زنگی ام شد  . گفتم پایین همیین کوچه . پرسید همانجا بزرگ شده اید؟ پاسخ دادم نه در فلان شهر  . ادامه داد در کدام محله بودید .؟ سوال های بی موردش داشت کلافه ام می کرد اما گفتم فلان محله . لبخندی زد و ادامه داد من هم در همان شهر بزرگ شده ام و گفت آیا همه را در محله تان میشنا سید  ؟ گففتم تقریباً همینطور است مگر اشخاص تازه وارد را . بیست و چند سالی از من بزرگتر بود دوباره پرسید در بالای محل ودر کنار بقالی شخصی به نام هاتف بود آیا هنوز زنده است؟ اینبار بجای پاسخ پرسیدم منظورتان از این همه سوال چیست ؟آهی کشیده و سکوت اختیار کرد . مصمم شدم تا بدانم که هدفش چیست . گفتم با او نسبتی دارید یا دوستتان است؟ با نگاه سردش که حالا گرمتر شده بود به چشمانم زل زده و بدون مقدمه گفت بیست وپنج سال قبل به خواستگاری دخترش ماری رفته بودم ،دو سال تمام هر هفته یکی را واسطه می کردم ولی نتیجه ای نگرفتم . گفتم شاید دختره دوستت نداشت ؟ گفت میتوانی به حرفهایم بخندی اما آن زمان نه تنها موقعیت شغلی خوبی داشتم و با مدرک لیسانس رییس راه آهن بودم بلکه از نظر ظاهر نیز چنان خوش ترکیب وخوش اندام بودم که کمتر دختری می توانست در مقابلم ایستادگی کند . شانه هایم را بالا انداخته وگفتم دیدی که آن دختر مقاومت کرد . اندکی تاٌمل کرده وگفت بر عکسه آنچه می گویید او مرا خیلی دوست داشت ، شنیده ام زندگی خوب ندارد . دیگر تحمل نکرده و گفتم باید چیزی به شما بگویم ، با همه ی حواس منتظر ادامه سخنانم شد کمی تاٌخیر کردم تا خوب گوش کند وادامه دادم من پسر هاتف و برادر ماری هستم . همچون مارگزیده ها قدمی به عقب گذاشت ولی زود خود را جمع وجور کرده و از سخنانش عذر خواهی نمود  . گفتم سال ها گذشته و شما هم حرف بی موردی نزدید فقط خاطره ای تعریف کردید اما نباید در مورد اشخاص قضاوت کنید . پس از گرفتن نان به سوی من آمده و به زحمت بر تردیدش غلبه کرد وگفت اسمم پرویز است ولطفا سلام مرا به خواهرتان برسانید . گاهی در روزهای تعطیل به خانه ی پدرم می رفتم  آنروز پس از جمع آوری غذا صحبت خواهرم را به میان کشیدم ، پدرم بدون توجه به سخنانم مشغول تماشای فیلم مورد علاقه اش بود کمی صدایم را بلند کردم تا مانع تمرکزش شود و به اجبار اندکی به حرف هایم گوش فرا دهد .سپس رو به مادرم کرده و پرسیدم خواهرم چگونه سوخت؟ پدرم کمی جابجا شد ومادرم با تعجب جواب داد مگر نمیدانی ! گفتم چرا ولی لطفاٌ یک بار دیگر برایم توضیح دهید . پدرم که می دانست من به دنبال حرف دیگری هستم ، برای رفع خستگی کمی گردنش را به طرفین چرخاند و مادرم که نگاه پرسش گونه مرا دنبال می کرد هنگامی که فهمید دست بردار نیستم گفت : ماری در حمام مشغول شستن لباس ها بود و شوهرش پرویز در آن ایام مکانیک بود و برای همین لباس هایش با روغن و بنزین آغشته بود . هنگام رسیدن به خانه لباس هایش را در آورده و به خواهرت داد تا آنها را نیز بشوید . آبگرمکن درون حمام روشن بود و هنوز پرویز لباس دیگری نپوشیده بود که صدای انفجار بلند شد و هفتاد و پنج درصد از بدنش دچار سوختگی شد ، آیا باز هم سوالی داری؟ گفتم فقط می خواستم بدانید پرویز به دنبال زن دیگران است وحالا که وضع مالی اش بهبود یافته و به قول معروف پیراهن تنش دو تا شده به کارهایش سرعت  بیشتری داده و کاملا آلوده شده ! در حین صحبت نگاهم به سوی پدرم بود و او بدون رنجشی گفت : هر کس جای او بود با این سوختگی شدید ماری همسر دیگری اختیار کرده بود  .                                                                     به چشمان نالان مادرم نظری انداخته و گفتم : در این صورت خیلی مرد است و او توجهی نکرد ، ادامه دادم عجیب است  ماری را به پرویز که مهندس و رییس راه آهن بود ندادید در عوض یک مکانیک که اسم او هم پرویز بود از راه نرسیده و نشناخته دو دستی تقدیمش کردید . پدرم ابرو در هم کشیده و به کلی از تلوزیون رو برگرداند ، نگاه عمیقی به من انداخت و من منتظر شنیدن جواب کوبنده ای بودم اما خودش را کنترل کرد ه و دوباره فیلمش را دنبال کرد . سعی کردم عقب نشینی نکنم و گفتم حتماٌ دلیل قانع کننده ای داشتید شما در آن دوران کودک که نبودید؟ پدرم دندان هایش را به  یکدیگر فشرد ، حرکات سریع دستانش و جابجا شدن مکررش مادرم را به هراس انداخته بود . سر انجام با صدایی استوار گویی که قصد داشت مته ای را به زور در  دیوار محکمی فرو ببرد همانند فرمان صدور جنگ که راه بازگشتی نداشت تمام سخنانش را در یک جمله خلاصه کرد :  مادرش خراب بود .

Be the first to like.
آرتا

درباره -

نظرتان را بنویسید

XHTML: شما می توانید از این برچسب های استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>