داستانک
نوشته شده توسط آرتا در تاریخ ۸ فروردین, ۱۳۹۲ در ساعت ۰۲:۵۶ بعد از ظهر | در مجموعه داستان | با ۱ نظر

کوتاهتر از کوتاه

معلم به تازگی همسر خود را از دست داده بود ، هنگام تدریس آه های جگر سوزی از سینه اش بر آورده و فضای کلاس را غم آلود می کرد …دو ماه بعد خواهر خانومش همسرش شده بود .

      . …………………………………………………………………………………

در یکی از جزایر دور اُفتاده ی فرانسه ، مردی با لباس نظامی ایستاده و چشم بند مخصوص محکومیین به اعدام را در دست می فشرد . باگامهای استوار خود را به دخترکی که بر روی سکو منتظر اجرای حکم بود رساند . محکوم به فساد جنسی آخرین نگاه زندگیش را به چشمان مرد هدیه کرد وآهسته زمزمه نمود : هنوز مانند قاضی زیر بغلت بو مید ه ؟

          ……………………………………………………………………………………………………………………………………….

آقای معلم سن وسال زیادی نداشت با این وجود در دبیرستان دخترانه تدریس می کرد . در اوقات بی کاری گاهی به جمع گروه والیبال می پیوست . روزی پایش لغزید و بر روی دخترک زیبایی افتاد . ماه بعد جعبه شیرینی روی میز مدیر قرار داشت .                    

۱۷ نفر این مطلب را می پسندند.
آرتا

درباره -

نمایش ۱ نظر
نظر دهید
  1. ماه ايزد يار ماه ايزد يار می‌گه:

    با سلام

    خیلی خوب بود . مستقیم گویی در داستانک نه تنها لطمه ای به کار نمی زنه بلکه به عنوان ابزاری در برابر ضعف حجم سطور به کار میاد که شما کاملا موفقیت آمیز از این مهم بهره گرفتید . آفرین

    Thumb up 4 Thumb down 1

نظرتان را بنویسید

XHTML: شما می توانید از این برچسب های استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>