دلشکسته
نوشته شده توسط آرتا در تاریخ ۸ فروردین, ۱۳۹۲ در ساعت ۰۱:۵۸ بعد از ظهر | در مجموعه داستان | با ۲ نظر

دلشکسته

چهارده بهار از برگهای عمر پسر قوی بنیه ، ورق خورده بود و همراه سه برادر بزرگش در آسیاب مدرن ای مشغول کار بود . برادر بزرگش بخاطر راست گویی شهره خواص وعام بود  و همین خصلت احترام او را در میان دوستان بیشتر مینمود . پسرک بسیارچابک ، شوخ طبع و بذله گو بود . حرفها وحرکات کودکانه اش را فراموش نکرده و با شیوه های خواص خود از خستگی برادران خویش می کاست ، هم پای دیگران سه روز پیاپی کار کرده بود ولی زندگی را همراه خوشحالی دوست داشت . اَدای تمامی مردم را همانند خودشان در می آورد حتی تقلید صدایش نیز خوب بود . گاهی به شکل پیرزنی در می آمد یا گدای کور یا قصاب چاق محله که انگشتش را قطع کرده بود . آن روز با همه ی ناتوانی با دیدن خستگی برادرانش کیسه کوچکی را بر پشتش نهاد و عرعر کنان چهار دست و پا خود را به شکل اُلاغ درآورد . در همان شب مادرشان فوت کرد و غم سنگینی بر دلش نشست . پس از آن دیگر کسی او را در حال خندیدن و شیطنت ندید، آسیاب به قفس بدون قناری تبدیل شده بود . با کوشش برادرنش تعغییری در روحیه او ایجاد نشده و هر آن بر اندوهش افزوده میگشت ، در خود فرو رفته و حرفی نمی زد . آسمان شب مهتابی بود و او بر روی سنگی نشته و به آب نگاه می کرد . برادر بزرگش خود را به او رساند ودر کنارش نشست . مدت زمان نه چندان کوتاهی سپری شد ، رو به او کرده و پرسید :فکر میکنی ماه همیشه اینقدر زیباست ؟ پسرک گفت :مادر مرده ومن خیلی خسته وتنها شده ام . برادرش نگاهی به چشمانش انداخت وگفت دوست داری داستانی برایت بگویم  . پسرک با سر درخواستش را تایید کرد  واو گفت  : ما چهار برادر بودیم با مادری که هوش وهواس درستی نداشت پدرمان پس از دنیا آمدن آخرین فرزندش  خود به دنیای دیگری قدم نهاد . سرما در روستای ما آن هم در دامنه کوه سبلان امری عادی محسوب میگردید ولی برای من که باید از سه برادر یتیم و مادر پیرم نگهداری می نمودم نوعی شکنجه بود . بزرگترها می گفتند نداری برای مرد ننگ نیست اما آن روزها اگر نمی توانستم چیزی برای خوردن بیابم با مرگ خانواده ام برابر بود . تو تقریباً سه ساله بودی ومن با نگاه کردن به چشم های پر از حسرت شما که از گرسنگی سر بر روی قالیچه ی کهنه ای می گذاشتید تا خود را به خواب بسپارید تصمیمم را گرفته و به آرامی در را باز کردم ، موجی ازبرف وسرما به داخل حمله ور شدند فوراً به بیرون رفته ودر را بستم . باید برای ارباب هیزم می بردم و قرارمان به هر دسته دو عدد نان بود . از کنار نهر آبی که آسیاب کوچکی بر روی آن قرار گرفته و با چرخش سنگ گندم ها را آرد می کرد گذشتم و همه ی لباسم که عبارت از یک پارچه ی پشمی بود به دور خود پیچیدم ، پشمهای آن همچون نوک سوزن در بدنم فرو می رفتند با ریسمان نازکی آن را محکم کردم تا سرمای کمتری احساس کنم . باید خود را به پشت تپه ی مرتفعی که یکپارچه یخ زده بود می رساندم و پس از گذشتن از آن به جنگلی که از درختان فندق شکل گرفته بود رسیده و هیزم مورد احتیاج خود را جمع آوری کرده و به ده بازمیگشتم . در گذر روزگار کولاک های فراوانی دیده بودم اما سوز وسرمای آن روز هر انسانی را از کار ماَیوس می کرد . به یاد آوردن تن نحیف و چهره ی زرد شما تنها تسلی خاطرم بود . چوبها را جمع آوری کرده و با ریسمانی که به همراه داشتم پیچیدم و آنها را به کمرم آویخته ، راه برگشت را در پیش گرفتم . خود را به تپه رسانیده و به سمت بالاحرکت کردم ، در حدود ده متر با نوک تپه فاصله داشتم و این مقدار شیب تندی داشت که مملو از یخهای ضخیم وبه شدت لغزنده بود ،پس از آن دیگر سرازیری و آبادی آشکار می شد . چند قدم به بر آمدگی فاصله داشتم که لغزیده وبا تلی از چوب وبدنی عریان ده ها متر به پایین کشیده شدم ، دوباره هیزم ها را جمع آوری نموده و راه صعود را تکرار کردم ولی درست در نقطه قبلی همان اتفاق رخ داد . این بار سرما تمام بدنم را کرخ کرده بود حتی جای جراحت ها را احساس نمی کردم ، با دلی پر درد به یاد آوردم که عمویم می گفت عمه ات در پشت حیاط خانه توسط گرگ ها ربوده و خورده شده بود . حالا من در پشت تپه ها قرار داشتم ورمقی برای بازگشت در خود نمی دیدم . به اجبار و هر زحمتی بود هیزم ها را با خود برداشتم و راه بازگشت را در پیش گرفتم ، فقط سه قدم تا بالای تپه فاصله بود با تمام امید و هراس قدم دیگری برداشتم ، انگار هر کسی عاقبتی دارد و ناگزیر باید با آن مدارا کند آنچنان سُر خوردم که چوب ها با استخوان هایم در هم آمیختند و درد بسیار شدیدی تمام اندامم را در بر گرفت ، هیزم ها همانند پارچه پشمی به اطراف پراکنده شد و خود به کنار تخته سنگی غلتیده وعریان و نیمه بی هوش دراز کشیدم ،جسمم تحمل نگهداری روحم را نداشت احساس سبکی عجیبی داشتم در همان لحظه گونه هایم گرم شد و فهمیدم که در حال گریستنم نه می توانستم به بالای تپه برسم نه اینکه بدون هیزم روی باز گشت و دیدن شما را در خود می دیدم . نمی دانم چه مقدار زاری کردم ولی هوا سرد تر و برف شدت یافته بود . تنم خسته و زخم آلود و دلم شکسته و رنجور بود ، بار مسوولیت هم اندازه ی تپه شده و بر دوشم قرار گرفته بود. همه وهمه دست به یکد یگر داده و مرا نا امید کرده بودند . به زحمت خود را جمع کرده ونشستم ،اشک های روی صورتم یخ بسته بود .                                                                                                           سرم را به سوی آسمان بلند کردم وبا تمام نیرویی که برایم باقی مانده بود فریاد کشیدم :ای خدایی که اکنون مرا می بینی واقعاً اگر جای ما تعغییر می کرد من تو را این گونه درمانده و بیچاره می ساختم . نمی دانم چه شد اما قوت دوباره ای تمام وجودم را فرا گرفت ،بدنم گرم شد و عضلا تم به تحرک افتاد هیزم ها را جمع آوری و به راحتی از تپه گذشتم و با تحویل آنها چند قرص نان گرفته و به خانه آوردم . فردای آن روز صاحب آسیاب کوچک مرا صدا زده ودر آنجا مشغول کار شدم . در مدت زمان کوتاهی برای خود آسیاب دیگری راه اندازی کردم و بعد از آن این آسیاب بزرگ را ساختم . هیچ کس نمی دانست که چراکارم قوت بسیاری گرفته واین همه کار به من مراجعه می شود ولی خودم فهمیده بودم که خداوند همه را میبند اما فقط جواب دلهای شکسته و تن های خسته را می دهد .   

۳ نفر این مطلب را می پسندند.
آرتا

درباره -

نمایش ۴ نظر
نظر دهید
  1. هیژا می‌گه:

    با سلام
    در حالی که داستان رئال بود ولی اتفاقاتی که تعمدا مبالغه امیز به کار برده شد داستان رو ضعیف جلوه داد “درست در نقطه ی قبلی همان اتفاق رخ داد..اشک های روی صورتم یخ بسته بود..بدنم گرم شد و عضلاتم به تحرک افتاد.”
    به نظزم چون دور خیز پیش بینی شده ای برای انتقال پند گونه ی داستان کرده بودید باعث شد خیلی از جمله ها رو قربانی ِ هدفتون کنید که نهایتا با یه فریاد و گلایه از خدا همه چی درست شد و خود همین فراتر از کلیشه اذیت میکرد.
    و اما چندین جمله “آسیاب ،قفس بدون قناری”لباسم که عبارت از یک پارچه ی پشمی بود”جسمم تحمل نگهداری روحم رو نداشت” یه جوری تو کار نمی نشست.

    فقط نظر بود همین
    موفق باشید آرتا
    ممنون ار اینکه کاراتونو گذاشتین

    Thumb up 0 Thumb down 0

  2. غریب آشنا می‌گه:

    سلام آرتا.به جمع نوولی ها خوش آومدی.ممنون که داستان هاتون رو تو سایت گذاشتین،اما بهتر به نظر میومد که شما هفته ای یکی از داستاناتون رو میذاشتین تا ما قدم به قدم با دنیای داستانیتون آشنا میشدیم.و حال داستان دلشکسته..زبان یک دستی داشت چیدمان جملات درست و قشنگ بود..شروع داستان با توصیفات شخصیتها بود اما من زیاد با شخصیت ها آشنا نشدم یا به کار داستان نیومدن مثلا اینکه برادر بزرگتر راستگو بود این به چه درد داستان خورد؟کجای داستان از این خصلت استفاده شد؟.اما مضمون داستان،برای ماجرای اول دلشکستگی و برای ماجرای بعدی نا امیدی میشه گفت مضمون داستانیه.در یک داستان میشه چندین ماجرا اورد اما باید یک موضوع واحد داشته باشن توی این داستان من ارتباطی ما بین حال اون برادر کوچیک و حوادثی که برای برادر بزرگتر پیش اومد رو نمیتونم پیدا کنم و اینکه اینطور که از مشخص هست شما در پی اون هستین حتما داستانهاتون پیامی داشته باشن اما همه ما به نوعی فراری هستیم از اینکه کسی مستقیما نصیحتی بهمون بکنه کمی پیچیدگی داستان رو جذاب تر میکنه انقدر همه چیز رو راحت در اختیار مخاطب قرار ندین بذارین درگیر داستانتون بشن کشفش کنن تا با شخصیتها همراه بشن و هم ذات پنداری کنن اما الان ما با نویسنده روبه رو ایم که میگه منم دارم حرف میزنم نه شخصییتها برای همین نمیشه نزدیک داستان شد.به مخاطب اعتماد کنین.من نقد بلد نیستم اگه اشتباه دریافت کردم و گفتم عذر میخوام.منتظر کارای دیگرتون هستیم.
    موفق باشی..شاددد

    Thumb up 0 Thumb down 0

  3. ماه ايزد يار ماه ايزد يار می‌گه:

    با سلام
    ضمن تایید نظر دوستان ، از شما تشکر میکنم و چیز زیادی برای گفتن نیست .چون ضروریات رو هیژا و غریب آشنا گفتند .
    هر گاه زبان روایی زمانی که در اختیار راوی اول شخص که خود کاراکتری فعال در داستان هم باشه ، قرار بگیره ، باعث نزدیکی داستان گویی و قصه پردازی میشه و این به نوبه خود باعث دور شدن متن از عناصر محیطی داستان میشه .
    اگر چه راوی هزاران بار واقعیت و درام داستان رو فریاد بزنه باور پذیر نیست و اگر هم باشه تبدیل میشه به حکایت و قصه .
    کمی باید راوی از کاراکتر فاصله بگیره حتی اگر اول شخص باشه . استفاده از زاویه دید ترکیبی و یا تغییر زمان از روایت گذشته به حرکتی از راوی در زمان حال ….

    تشکر

    Thumb up 0 Thumb down 0

  4. samaneh می‌گه:

    سلام بابت تاخیرم توخواندن داستانت عذر میخوام.نقدهای دوستان راقبول دارم.داستان درابتداخوب شروع شداماپایان بندی جالبی نداشت.عموماداستانهایی که سعی دارندنظریاپیامی رابه مخاطب القاکنندبایدازمستقیم گویی پرهیزکنندوسعی کنندذهن مخاطب رادرگیرمسایل مختلف کنند.زبان نوشتاری شماهم خالی ازاشکال نبودمثلابیشترفعلهارارهاکرده بودیدوحذفهای بی قرینه انجام دادیدیاازفعلهای نامناسب همچون آمیختندودربرگرفت و…استفاده کردیدکه بافضای کارتون همخوانی نداشت.فکرمیکنم این داستان برای گروه سنی نوجوان مناسب باشه.
    سلامت باشی وقلمت براه باشه آرتا.

    Thumb up 0 Thumb down 0

نظرتان را بنویسید

XHTML: شما می توانید از این برچسب های استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>