ستاره
نوشته شده توسط آرتا در تاریخ ۸ فروردین, ۱۳۹۲ در ساعت ۰۲:۵۰ بعد از ظهر | در مجموعه داستان | با ۱ نظر

ستاره

اونیفرم نظامی د ر تنش زار میزد هنگام راه رفتن ،زانوانش به طرز عجیبی به بالا و پایین متمایل می شد ، کثرت راه پیمایی در زمین های سنگلاخ و نا هموار پشت کوه ها ، راه پیمودن در زمین های آسفالته را برایش دشوار کرده بود .  بینی دراز و گره ابروانش با سلام واحترام راننده های نان به نرخ روز خور جلوه بیشتری می یافت . پسرک به تازگی گواهینامه گرفته بود ، مدارکش را به او سپرد . مرد نگاهی پر از نخوت به آنها انداخت وبا گویش متکبرانه ای که خواص قشری از خودشان بود اتومبیل را توقیف کرد . پسرک هنوز با درجه های نظامی آشنا نبود و معترضانه گفت: فکر کردید چه کاره اید ؟ سرهنگ دستی به شانه خودش زد وبا اشاره گفت : مگر این ستاره ها را نمی بینی؟ پسرک به یاد آورد که هنگام خوابیدن پشتش را به ستاره های بیکران زیبای آسمان میکند .

۷ نفر این مطلب را می پسندند.
آرتا

درباره -

نمایش ۱ نظر
نظر دهید
  1. ماه ايزد يار ماه ايزد يار می‌گه:

    سلام

    داستانک جذابی بود . لطیف و جذاب
    با تشکر

    Thumb up 0 Thumb down 0

نظرتان را بنویسید

XHTML: شما می توانید از این برچسب های استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>