باد مرگ
نوشته شده توسط آرتا در تاریخ ۸ فروردین, ۱۳۹۲ در ساعت ۰۱:۲۴ بعد از ظهر | در مجموعه داستان | با ۰ نظر

 بادمرگ

     شب نقاب تیره وتارش راازچهره سپیدش به کناری میزد و همانند هشت پای غولاسای اُقیانوس آرام پس از تولد فرزند صبح به زندگی خویش پایان میداد خانه های ویلایی جدید با شکلهای عجیب درکنار کلبه های روستایی لولیده وخوابیده به نظر میرسیدند وبا تابش نور طلایی مادر آتشین آسمان آشکار می شدند. رنگهای متنوع با اضلاع گسترده ویلاها ، مرگ زود هنگام کلبه های روستایی را به آنها گوشزد میکردند. انعکاس صدای حیوانات و پیچیدن آن در دل اهالی آنجا تنها امید ادامه حیاط را در پیکره کهنه وپژمرده خانه های قدیمی زنده نگاه میداشت.همه ساله روند تخریب سبکهای کهنه تر شدت بیشتری می یافت وجوانترها بدون مقاومتی جایگزین آنها میشدند.گرد و غبار گله ها بر اندام گندیده روستا می نشست و موجی از ناراحتی را برای ویلا نشینان به ارمغان می آورد. حیوانات با کوبیدن پاهایشان بر روی خاک ، خشم خود را از ناملایمات روزگار جلوه گر میساختند. صدای زنگوله آنان بیشتر به صدای ناقوس کلیسایی میماند که به تندی خبر از وقوع حادثه ای ناگوار میداد و اینهاهمچون آسیاب و رود با زندگی پیرمرد گره خورده بود.صبح به زحمت خود را بر روی سکوی چوبی کلبه اش میرساند تا با نگاه کم فروغش عبور دامها یا شاید گذشت خاطراتش را مرور کند. او وهمسرش تنها زوج باقیمانده از نسل گذشته بودند که هر دو معلم و ترجیع داده بودند در روستای خود به تدریس بپردازند همانگونه که خداوند مصلحت دانسته بود تا آنها آرزوی داشتن فرزند را  در دلی که دیگر بغیر از تپیدن احساسی نداشت حمل کنند.بیشتر اهالی روستا آنان را پدر و مادر دوم خود میدانستند آن روزها بمناسبت فرا رسیدن ایام کشاورزی، جنب و جوش فراوانی در جوانان دیده میشد. کسی به بلعیده شدن جسم وجان روستا توجهی نداشت جایگاهی که خیلی زود بازتغییر چهره میداد. روح انسانها در قفس تن اسیر شده و در اشتیاق رهایی از آن شعله ور بود وپیرمرد در طی سالیان متمادی هرگز نتوانسته بود نه تنها به مردمش کمکی برساند بلکه خود نیز احساس میکرد بیشتر در این لجنزار غفلت و تیره فرو میرود و نا باورانه در انتظار نابودی پوشال خالی جسمش مانده و دل به امید رهایی بخش زندگانی بسته بود. عجوزه پیر و و گرگ باران دیده دنیا سالیان دراز میلیونها جنبنده را بصورت استادانه مشغول بازی کودکانه خود کرده بود. عجیب آنکه چشمها با دیدن رنگهای زود گذر پاییزی بی شرمانه می درخشیدند وهمچون طفلهای نوپا با رویارویی اجسام جدید حریصانه به سمت آن حمله ور می شدند وبه شادی و سرور می پرداختند گویی طبیب حاذق آنها سالهاست سر بر بالین خاک گذاشته و خفته است. چرخه حیاط با انواع شگردهای متنوع وجدید طعمه های مفلوک دیگری را شکار میکرد . شیوه بازی از نخستین لحظه صدور حیاط تا انتهای بیکران آینده یکسان بود تنها زمین بازی تعغییر میکرد. کودک نوذاد با بازی اجسام طبیعی و مصنوعی وارد زمین میشد و در همان لحظه بازی مرگباز روح او نیز آغاز می گشت و با بزرگتر شدن جسمش ، رشد جانش فزایند معکوس میگرفت تنها اسباب بازیها تعغییر میکردند. ماشین وهمسر واقعی جایگزین عروسگها شده و در مدت کوتاهی نوذاد بی نوای دیگری ناخواسته پا در گودال بازی مینهاد و این بازی با حرارت حرص وطمع وحسد وغیره …هر روز بر افروخته تر می گشت .  تنها خاک سرد وتیره می توانست با فرو بردن آنها از گرمایشان بکاهد . همه ساله تعداد قابل ملاحظه ای همچون درخت بید قد می کشیدند و دوران کودکی خود را به گونه رقت با ری ادامه می دادند. عروسکها را خیلی زود باب دل خویش نمی یافتند یا طالب تعداد بیشتری میشدند غریب آنکه با هزاران حربه و نیرنگ خود را نیز فریب داده و گمراه می کردند وهر لحظه بمرداب نزدیکتر می شدند و دیگر راه برگشتی نبود . پیرمرد به بره جدا افتاده از مادرش خیره شد او با صدای بلند مادرش را میخواند و اشتبا هش را با ناله و فریاد هوار می کشید. مادرش دور تر ایستاده بود و به او نگاه میکرد ، انتظار میکشید کودک خود راهش را بیابد ولی خیلی زود بی صبر شده و بسوی فرزندش گام برداشت. هرگز کسی به ناله های تنهایی پیرمرد توجهی نداشت. روزگاری بود که فرزندان پدرانشان را پله ترقی خود قرار می دادند و هنگام پیری آنان را در محفظه تاریک ذهنشان می سپردند یا چنانچه هنوز نور وجودشان سو سویی می زد آنها را راهی خانه سالمندان میکردند.  پدران فرزندانشان را به امید آن بال پر میدادند که هنگام پیری اعصای دستشان شوند هرگز نمی اندیشیدند که خود با پدر و مادرشان چه کرده بودند. خود را تافته جدا بافته می پنداشتند و هر چه به پایان بازی نزدیکتر می شدند امید بیشتری به ادامه حیاط در وجودشان تجلی میکرد. تن هایشان خسته و خواهان به آغوش کشیدن خاک بود و هر آن به کاغذ مچاله شده شبیه تر میگشتند ولی روحشان پرورش نیافته واندوخته ای نداشت. گوهر اصیل انسانی تلالو وارزش خود را از دست داده بود گوهری که تنها مدت قلیلی از  بو ستانهای جاودانگی جدا شده و به امانت در جسم آنان جای گرفته و به جای پر کشیدن و همراه بردن جانشان به والاترین درجات به اجبار در قفس بیرحم تن محبوس و با زنجیر کشیده شدنش ، به مدت حبسش افزوده وقفلهای آن نیزاضافه میگشت. همانا نه تنها صدای فریادش شنیده نمیشد بلکه تارهای عنکبوت مرداب بیشتر به دورشان تنیده میگشت و آنها را به کام نیستی و فراموشی می سپرد. نگاهای دلهره آوراز تنها قرار گرفتن در دل خاک یادمانی بغیر از غم واندوه به همراه نداشت. تنها افراد قلیلی با بُورس خشک وزنگ آلود صبر مانع از به گِل نشستن گوهر درونشان می شدند از همان تعداد نیز افراد اندکی می دانستند که کشتیبان اصلی و کار کن حقیقی کیست که مانع به گِل نشستن کشتی وجودشان می شود. پیرمرد وقت زیادی نداشت کمتر به تغذیه شکم وزیر شکم خویش پرداخته بود. حمله های بی باکانه ی این مار خوش خط وخال تنها لبخندی بر روی لبانش مینشاند . قامت کوتاهش کوچکتر شده بود با لبان پهن و بینی مردانه اش گویی اکسیژن بیشتری به مغزش میرساند موهای سرش را کوتاه نمی کرد و رشته های آن برروی دوشش پراکنده بود. از دو شب قبل به اعضای محل سپرده بود که هنگامه نزع بر روی بالینش باشند. یکی از آنها از دوران جوانی انسانهای زیادی راهنگام مرگ دیده و در کنارشان مانده بود می گفتند وقتی او باشد شخص آرامتر میمیرد. تا شب سعی کرد بر روی سکوی کوچک کلبه قرار بگیرد تا از یاد کسی نرود همه اطمینان داشتند چنانچه مریض بد حالی بدون درمان ، سلامتی خود را باز یافته و از جا برخیزد آن شب خواهد مرد. هنگام شب مردهای محل به دورش حلقه زده بودند و او چشمهایش را بسته و آرام دراز کشیده بود . هراز گاهی نفسش به شماره می افتاد چشمانش نیمه باز میشد و به اطراف نگاه میکرد و چند کلمه هذیان گونه از دهانش خارج می شد. مردها از گوشه اتاق کاملا خود را به او نزدیک کردند زنها بخصوص همسر خودش به شیون و زاری پرداختند . رعشه ناموزونی اندامش را فرا گرفت و سرش پس از چند چرخش نیمه تمام با تکانهای کوچک به سمت بالا کشیده شد و پیرمرد یاد شده با دستمالی در دست ، خود را به کنار بیمار رساند دهان پیرمرد همچون چشمهایش باز شد گویی از ترس دیدن چیزی می خاست فریاد بکشد ولی قدرت آن را نداشت . دستمال را به زیر چانه اش گذاشت و کف دست دیگرش را بر روی چشمهایش نهاد تا هر دو پس از تسلیم و رها شدن روح از تن نیمه جا نش بسته بمانند . صدای خرناز خفه گونه ای از حلق مرد شنیده شد . دور تا دورش مملو از افرادی بود که زمانی شاگردش مححسوب می شدند و هر لحظه دعا می کردند معلمشان آسوده تر راحت شود . ناگهان صدای بلند بمی از نشیمن گاه پیرمرد برخاست صدای تیزی باد مخالف همچون تخلیه باد تیوپ چرخهای بزرگ ماشین آلات کشاورزی به بیرون پرتاب شد . پس از چند لحظه سکوت پیرمرد ناباورانه  از جای خود بر خاست ونشست سپس تقاضا کرد آب سردی به او بدهند پس از نوشیدن آب کاملا سر حال آمده متواضعانه از جمع حاضر تشکر کرد . چشمهای همه از حدقه در آمده و گرد شده بود ..

۶ نفر این مطلب را می پسندند.
آرتا

درباره -

نظر بسته شده است.