شما در حال دیدن مجموعه ' شعر ' هستید

نوشته شده توسط مژگان :) در تاریخ ۲۳ تیر, ۱۳۹۳ در ساعت ۰۷:۴۴ بعد از ظهر | در مجموعه شعر | با ۱ نظر

دلم گرفته؛ کاش تو آن را گرفته باشی!!…   ۹۲/۱۱/۲۵ ۵ نفر این مطلب را می پسندند. می پسندم نمی پسندم

نوشته شده توسط ماه ايزد يار در تاریخ ۸ خرداد, ۱۳۹۲ در ساعت ۰۵:۱۹ قبل از ظهر | در مجموعه شعر | با ۱ نظر

پس از مرگم در سوگ من منشین آن هنگام که بانگ ناخوشایند ناقوس مرگ را می شنوی که به دنیا اعلام می کند: من رها گشته ام ؛ ازاین دنیای پست , از این مأمن پست ترین کرم ها وحتی وقتی این شعر را نیز می خوانی, به خاطر نیاور دستی که آنرا نوشت, چرا […]

نوشته شده توسط ماه ايزد يار در تاریخ ۳۰ اردیبهشت, ۱۳۹۲ در ساعت ۰۳:۳۲ قبل از ظهر | در مجموعه شعر | با ۰ نظر

نازنین! پس از مرگم،                   مرا به گورستان مبر.                                    همین جا به خاک بسپار                                                        زیر سایه ی آشیانه ی پرنده ی مهاجر، یا در کنار غلغل خاطره انگیز آب.                 نازنین نزدیک سطح زمین                                          به خاکم بسپار                                                         تا آفتاب گرم کند                                                                        جسم ِ مرا و استخوان هایم را دوست دارم از […]

نوشته شده توسط هیژا در تاریخ ۱۸ دی, ۱۳۹۱ در ساعت ۰۲:۲۲ بعد از ظهر | در مجموعه شعر | با ۲ نظر

تاریخ به کجای ورق ها می نازد؟  وقتی زمان پشت لیوان های دهن زده، جلبک ها  را پس می زند راهی اگر بماند… آدمی، برای سیراب تقویم از کفش های تنگ استخاره می گیرد کاغذ هایی که به دستمال بودنشان هویت می دهند و جلای مجسمه ای که تبر نمی شناسد. با چشم بزرگتر از […]

نوشته شده توسط هیژا در تاریخ ۱۸ دی, ۱۳۹۱ در ساعت ۰۲:۱۱ بعد از ظهر | در مجموعه شعر | با ۱ نظر

… و تو در آسمان پر کشیدن را می میری هیجان، این بار داستانی است که از خرابه های افلاطون سقوط می کند خوب میدانی که در ساعتِ دیروز و نصفی،یک قدم مانده به قیامت رخت را مه آلود آغشتی تا سوال،جاودانگی را زندگی کند گاهی از کوچه ی حرف های نا تمام گاهی از […]

نوشته شده توسط هیژا در تاریخ ۲۷ آبان, ۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۱۲ بعد از ظهر | در مجموعه شعر | با ۹ نظر

شروعی بود برای اولین بار صدایی که تعبیر نگاهت را بر قلبم چکش می زد کابوس رنگی ِ کوچه های دیواری. بی حضور من،حضورم را نوازش کردی فاصله ،شاید راه نزدیک ِ عاشق شدن بود! دفن کرد… دیدن را می گویم برگ صورتی ِ لبخند را دام ِ شب های بی تابی رهایی ِ روزهای […]

نوشته شده توسط هیژا در تاریخ ۱۰ آبان, ۱۳۹۱ در ساعت ۰۶:۰۱ بعد از ظهر | در مجموعه شعر | با ۳ نظر

تو می آیی آنوقت که چمن های کویری پاهایم را لگد کنند در خاطرم گریزان می شوی آنوقت که آرام آرام بی تاب می شوم لوح می شوی وقتی بدانی نطفه به خطا رفته! بیداد می کند پاییز در حیاط ِ پنجره ای که رو به دیروز بود قدم ها می مانند تا لابه لای […]

نوشته شده توسط ماه ايزد يار در تاریخ ۲۳ مرداد, ۱۳۹۱ در ساعت ۰۷:۵۲ بعد از ظهر | در مجموعه شعر | با ۳ نظر

  به کیتی   عاشقانه خواهم ساخت قصیده ای از چشمانت دلاویز ترین اخترانِ باورِ بودن و سحر آمیز ترین ترانۀ خدا از گونه های پر رویایِ شبانِ اشک ـــ مهتابیِ گریه ـــ سوگوارِ همیشگیِ دردِ من رسوایِ بی طاقتیِ من “ چگونه دوستت داشته باشم ای یار “ فردا را بگو بیهوده تکرار نکند […]

نوشته شده توسط ماه ايزد يار در تاریخ ۱۰ مرداد, ۱۳۹۱ در ساعت ۰۴:۲۱ بعد از ظهر | در مجموعه شعر | با ۴ نظر

شبی تا دوباره بر می خیزم از بستر پر درد خویش شبی تا همیشه بر می خیزم از بستر پر هراس خویش و تا دشت های پر صدای فردا پرواز می کنم شبی تا فریاد ها ترانه ها و نارنج ها بر می خیزم و تا اشک پرواز می کنم. ماه ایزد یار ساری ۵ […]

نوشته شده توسط هیژا در تاریخ ۲۰ تیر, ۱۳۹۱ در ساعت ۰۷:۵۶ بعد از ظهر | در مجموعه شعر | با ۵ نظر

روز ،برای سبز شدن ِموهایم،حلقه حلقه زیر ِ لحاف تابلوی مرگ را کشید شب یخِ پارچه را آب کرد،تا لاکِ ناخن را با قطره های خون گیج شوم در حیرت این اتفاق… من لاک پشت بودم نه لاک پشت! زبانم می لنگد. تمام پاسبان ها استخدام شدند مبادا مگس ها برای هم آغوشی با بوی […]