شما در حال دیدن مجموعه ' داستان ' هستید

نوشته شده توسط آرتا در تاریخ ۸ فروردین, ۱۳۹۲ در ساعت ۰۲:۵۰ بعد از ظهر | در مجموعه داستان | با ۱ نظر

ستاره اونیفرم نظامی د ر تنش زار میزد هنگام راه رفتن ،زانوانش به طرز عجیبی به بالا و پایین متمایل می شد ، کثرت راه پیمایی در زمین های سنگلاخ و نا هموار پشت کوه ها ، راه پیمودن در زمین های آسفالته را برایش دشوار کرده بود .  بینی دراز و گره ابروانش با […]

نوشته شده توسط آرتا در تاریخ ۸ فروردین, ۱۳۹۲ در ساعت ۰۲:۵۶ بعد از ظهر | در مجموعه داستان | با ۱ نظر

کوتاهتر از کوتاه معلم به تازگی همسر خود را از دست داده بود ، هنگام تدریس آه های جگر سوزی از سینه اش بر آورده و فضای کلاس را غم آلود می کرد …دو ماه بعد خواهر خانومش همسرش شده بود .       . ………………………………………………………………………………… در یکی از جزایر دور اُفتاده ی فرانسه ، مردی […]

نوشته شده توسط آرتا در تاریخ ۸ فروردین, ۱۳۹۲ در ساعت ۰۱:۲۴ بعد از ظهر | در مجموعه داستان | با دیدگاه‌ها برای باد مرگ بسته هستند

 بادمرگ      شب نقاب تیره وتارش راازچهره سپیدش به کناری میزد و همانند هشت پای غولاسای اُقیانوس آرام پس از تولد فرزند صبح به زندگی خویش پایان میداد خانه های ویلایی جدید با شکلهای عجیب درکنار کلبه های روستایی لولیده وخوابیده به نظر میرسیدند وبا تابش نور طلایی مادر آتشین آسمان آشکار می شدند. رنگهای […]

نوشته شده توسط آرتا در تاریخ ۸ فروردین, ۱۳۹۲ در ساعت ۰۱:۵۸ بعد از ظهر | در مجموعه داستان | با ۴ نظر

دلشکسته چهارده بهار از برگهای عمر پسر قوی بنیه ، ورق خورده بود و همراه سه برادر بزرگش در آسیاب مدرن ای مشغول کار بود . برادر بزرگش بخاطر راست گویی شهره خواص وعام بود  و همین خصلت احترام او را در میان دوستان بیشتر مینمود . پسرک بسیارچابک ، شوخ طبع و بذله گو […]

نوشته شده توسط آرتا در تاریخ ۷ فروردین, ۱۳۹۲ در ساعت ۱۱:۱۸ بعد از ظهر | در مجموعه داستان | با ۰ نظر

 تاوان ارزش ها صدای تلق تلوق حلب های سقف و سوز و سرمای زمستان تمامی لباس های ضخیم و جاگیر را به بیرون کشیده بود . صبح سردی بود ، تنها قشری که سرما برای آنان آخر زمان محسوب می شد و شب را با چند کارتن در گوشه و کنار پیاده رو ها به […]

نوشته شده توسط آرتا در تاریخ ۷ فروردین, ۱۳۹۲ در ساعت ۱۱:۳۳ بعد از ظهر | در مجموعه داستان | با ۰ نظر

نان و پنیر صبح آن روز پاییز تصمیم خود را گرفت. سالها در کارخانه نساجی مشغول کار در بخش در آمیختن رنگها وتحویل آن به قسمت رنگرزی بود . در طی ایام نه تنها از ماسک مناسبی استفاده نمی کرد بلکه در دو سال گذشته تهویه ها نیز از کار افتاده بودند . مدت ها […]

نوشته شده توسط آرتا در تاریخ ۷ فروردین, ۱۳۹۲ در ساعت ۱۱:۲۷ بعد از ظهر | در مجموعه داستان | با ۰ نظر

نقاش پیر        همیشه فکر می کرد چیزهایی را می بیند که دیگران قادر به درکش نیستند . مدتها در نقطه ای ایستاده و به محیط اطرافش نگاه می کرد ، انگار با چشمانش از آنها عکس می گرفت . با هم سن و سالهایش میانه خوبی نداشت . بچه که بود سعی می کرد […]

نوشته شده توسط آرتا در تاریخ ۷ فروردین, ۱۳۹۲ در ساعت ۱۱:۳۵ بعد از ظهر | در مجموعه داستان | با ۰ نظر

                                    مواد شوینده درگوشه شهر و ابتدای اتوبان کارواش تمام اتوماتیکی قرار داشت. چندین خد مه آنجا با ادب و کم حرف بودند. پیرمرد صبح زود در اتاقک شیشه ای روبروی محل شستشوی اتومبیل ها بر روی صندلی راحتی خود […]

نوشته شده توسط آرتا در تاریخ ۷ فروردین, ۱۳۹۲ در ساعت ۱۱:۲۸ بعد از ظهر | در مجموعه داستان | با ۰ نظر

                                          مرد سه روزه           مرد با ریش نتراشیده و بلندش مدتها بود برای بیرون آمدن از خانه اش تمایلی نداشت . گاهی برای خرید سیگار مجبور می شد خود را به مغازه ی کوچک کنار پل برساند . آن روز باران […]

نوشته شده توسط آرتا در تاریخ ۷ فروردین, ۱۳۹۲ در ساعت ۱۰:۰۷ بعد از ظهر | در مجموعه داستان | با ۰ نظر

              آشفته بر روی چمن های کنار رودخانه نشسته بود . با دیدن لایه یک دست و مرتب آنها که همچون ریل راه آهن دو سوی رودخانه را در بر گرفته بودند ترجیع داد دراز بکشد . آرنج دستش را تکیه گاه کرده و با کف دست سرش را نگاه داشت . درست سی و […]